خرید بک لینک

درباره سایت

فلس خیس

امکانات وب

نمیدونم کلا اعصاب ندارم تو این برحه یا زندگیه واقعا سخته؟

برچسب: نویسنده: کیانوش بهرامی تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 2:13

امروز بعد مدتها دلم برات تنگ شده

الآن شکننده تر از هر وقتیم

برچسب: نویسنده: کیانوش بهرامی تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 2:13

چقدر غم انگیزه که دیگه هیچ دوست داشتنیو باور نداریم

هیچوقت لذت نخاهیم برد از رابطه

لعنت بر همه اونایی که این کارو با تصور ما کردن

چقد بده جامعه

چقد آب دیده شدیم

دلم برا سادگی و بچگی تنگ شده

دلم برا باور کردن یکی تنگ شده

برچسب: نویسنده: کیانوش بهرامی تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 2:13

خدایا دیگه نمیکشم...

کمکم کن

واقعا نمیکشم

خسته م...

برچسب: نویسنده: کیانوش بهرامی تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 2:13

باورم نمیشه من اون خرخون دوره دبیرستان بودم

اصن انرژی درس ندارمشروع نکرده خسته م همش

 

برچسب: نویسنده: کیانوش بهرامی تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 2:13

نه اتفاقا ناراحت نیستم :)

به درد عادت کردم درنتیجه خوشحالم!

برچسب: نویسنده: کیانوش بهرامی تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 2:13

یلداتون مبارک :)

فردا یه کوله بار درس دارم

شب بخیر

برچسب: نویسنده: کیانوش بهرامی تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 2:13

ازدواج

آری یا نه؟

مسئله این است

برچسب: نویسنده: کیانوش بهرامی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 5:44

چی میل دارین خانوم؟

+ یه چیزی برای آروم کردن اعصاب لطفا!

برچسب: نویسنده: کیانوش بهرامی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 5:44

لیلا لباس کردی قرمز زیباش رو پوشیده و جلوی آینه نگاه میکنه

هوا یکم تاریکه

صدای گریه بچه میاد

لیلا میره اتاق کناری ببینه صدا از کجاست

اتاق پر از قنداق بچه س

هرکدومو گه باز می کنه خالیه و منبع صدا مشخص نیست...

از خواب میپره

خاهرش عکس لباس قرمزاشو براش فرستاده تا تو عروسی معصومه بپوشه


برچسبها: دیالوگ لیلا
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۶ساعت 18:58 توسط حلما |

برچسب: نویسنده: کیانوش بهرامی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 5:44

نمیدونم چطور تصور کنم غروبای این روزارو...

برچسب: نویسنده: کیانوش بهرامی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 5:44

خیلی نامردی...

خسته م ازین جماعت عکاس

برچسب: نویسنده: کیانوش بهرامی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 5:44

بباااار ای بارووووون

ببار که هنوز منم و خودم...

ببار که 21مین پاییز در تنهایی زندگیمو درپیش دارم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۶ساعت 2:25 توسط حلما |

برچسب: دوباره,پاییز,دوباره,تنهایی, نویسنده: کیانوش بهرامی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 5:44

توی تک تک خیابوناش دیدمش

روی همه نیمکت های پارک نشسته بود...

توی اون خیابون بلند داشت لای برگای زرد قدم میزد

من دیدمش... حسش کردم... و رو ردپاهاش پا گذاشتم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۶ساعت 12:46 توسط حلما |

برچسب: روزگار, نویسنده: کیانوش بهرامی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 5:44

تا حالا انقدری که دومادمون منو بدون روسری دیده داداشم ندیده :/

فرهنگ یا الله گفتن موقع ورود چیز خوبیه که متاسفانه بین ما جا نیفتاده :

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ساعت 1:22 توسط حلما |

برچسب: الله, نویسنده: کیانوش بهرامی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:31

صفحه بندی