اه
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 2:13
نمیدونم کلا اعصاب ندارم تو این برحه یا زندگیه واقعا سخته؟
لیلی
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 2:13
امروز بعد مدتها دلم برات تنگ شده الآن شکننده تر از هر وقتیم
سادگی
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 2:13
چقدر غم انگیزه که دیگه هیچ دوست داشتنیو باور نداریم هیچوقت لذت نخاهیم برد از رابطه لعنت بر همه اونایی که این کارو با تصور ما کردن چقد بده جامعه چقد آب دیده شدیم دلم برا سادگی و بچگی تنگ شده دلم برا باور کردن یکی تنگ شده
زور پرم
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 2:13
خدایا دیگه نمیکشم... کمکم کن واقعا نمیکشم خسته م...
درس
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 2:13
باورم نمیشه من اون خرخون دوره دبیرستان بودم اصن انرژی درس ندارمشروع نکرده خسته م همش
اچ
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 2:13
نه اتفاقا ناراحت نیستم :) به درد عادت کردم درنتیجه خوشحالم!
درس و یلدا
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 2:13
یلداتون مبارک :) فردا یه کوله بار درس دارم شب بخیر
تاهل
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 5:44
ازدواج آری یا نه؟ مسئله این است
کافه
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 5:44
چی میل دارین خانوم؟ + یه چیزی برای آروم کردن اعصاب لطفا!
لیلا3
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 5:44
لیلا لباس کردی قرمز زیباش رو پوشیده و جلوی آینه نگاه میکنه هوا یکم تاریکه صدای گریه بچه میاد لیلا میره اتاق کناری ببینه صدا از کجاست اتاق پر از قنداق بچه س هرکدومو گه باز می کنه خالیه و منبع صدا مشخص نیست... از خواب میپره خاهرش عکس لباس قرمزاشو براش فرستاده تا تو عروسی معصومه بپوشهبرچسبها: دیالوگ لی...
غروب
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 5:44
نمیدونم چطور تصور کنم غروبای این روزارو...
دختر عکاس مثلا
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 5:44
خیلی نامردی... خسته م ازین جماعت عکاس
دوباره پاییز... دوباره تنهایی
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 5:44
بباااار ای بارووووون ببار که هنوز منم و خودم... ببار که 21مین پاییز در تنهایی زندگیمو درپیش دارم + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۶ساعت 2:25 توسط حلما |
روزگار تو
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 5:44
توی تک تک خیابوناش دیدمش روی همه نیمکت های پارک نشسته بود... توی اون خیابون بلند داشت لای برگای زرد قدم میزد من دیدمش... حسش کردم... و رو ردپاهاش پا گذاشتم + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۶ساعت 12:46 توسط حلما |
یا الله
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:31
تا حالا انقدری که دومادمون منو بدون روسری دیده داداشم ندیده :/ فرهنگ یا الله گفتن موقع ورود چیز خوبیه که متاسفانه بین ما جا نیفتاده : + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ساعت 1:22 توسط حلما |
بلندا
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:31
بلندا دلم برای پستای بلندم تنگیده به خاطر درد دستم جرات ندارم زیاد بنویسم :( + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ساعت 11:19 توسط حلما |
TEH
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:31
جشنواره باز عقب افتاده :/ افتاده آخر مرداد میگن ینی حالا حالا ها تهران بی تهران + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۶ساعت 18:6 توسط حلما |
دوستان اجباری (ام آی الایو؟)
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:31
من دختری کنارم بوده که در طی شش ماه 15 تا دوست پسر عوض کرده با همه هم رفته کافه و خوش گذرونی باید خانواده م بهم افتخار کنن تا این سن سینگل موندم :/ یا خیلی قویم یا مشکل دارم : + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۶ساعت 18:9 توسط حلما |
مادی
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:31
دیروز کلی خرید کردم امروز کمدمو مرتب کردم باید سال جدید خودمو نو نوار کنم پوسیدم تو این لباسا جالب اینجاس که کلی از خریدایی که بعد کنکور برا دانشگاه کرده بودم مونده ته کمد چون سلیقه م بعدا خیلی عوض شد وقتی رفتم دانشگاو :/ + نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۳۹۶ساعت 13:55 توسط حلما |
تکراری
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:31
وقتی فهمیدی که هیچی بلد نیستی، تازه یه چیزایی بلدی ؛/